ماجراهای آوا و تولد یک سالگی...
دختر چوچولوی من . . .
جونم برات بگه از اولین تولدت.من زودتر از هر روز مزخصی گرفتم و اومدم خونه و با پدر جون و تو رفتیم آتلیه ...
دریغ از یک لبخند ... ! آهان یادم اومد اخراش یه بار خندیدی. تازه بماند که هر بار موقع لباس عوض کردن کلی گریه میکردی. البته بگما ، تو دختر خوبی هستی . تقصیر تو نبود که . وقت خوابت بود و چون بعدازظهر پدر جون کار داشت ما مجبور شدیم ظهر بریم. اگه می خوابیدی مطمئنن سرحال تر می شدی.
خلاصه قرار شد شب دایی اینها بیان خونه ما و واست تولد بگیریم. عصر پدری رفت روستا. آخه مستاجرمون داشت محصولو برداشت می کرد و اون حتما باید می رفت اما قول داد که زود برگرده.
جنابعالی حسابی خوابیدی و بنده پیشبند کوزتیمو بستم و خونه رو مثل دسته گل کردم . دم افتار بود که پدری زنگ زد که : کار طول می کشه و زودتر از 1 شب نمی رسه خونه . منو میبینی. حالم گرفته شد. زنگ زدم از دایی جون اینا عذرخواهی کردم و بعد با هم رفتیم پیش اونا و تا اومدن پدری اونجا موندیم.
خلاصه دیشب قرار شد برات تولد بگیریم. زنگ زدم دایی اینها اومدن . اومدن اونها همانا و خوابیدن تو همانا. حالا مگه بیدار می شدی؟ !
پدری با هزار ادا و اصول بیدارت کرد و با هزار ناز و نوز ت مراسم تولدت رو برگذار کردیم. آهان یادم رفت بگم تا کلاه تولد رو میذاشتم سرت سریع برش میداشتی...!
این بود داستان اولین تولدت.
بالارفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود.


ماجراهای آوا و تولد یک سالگی...
